اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟ بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!
حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟ استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.
نتیجه اخلاقی داستان:
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است . همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.
سوال: اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟
البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام ! اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟ نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند!این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟ آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.
برگرفته از کتاب آخرین راز شاد زیستن - نوشته اندرو متیوس
شاید از شدت کلافگی امروز این پست رو می نویسم ....
امروز ساختمان ما پر از پلیس بود. خانمی که واحد بغلی ما زندگی می کرد رو دستبند زده از اینجا بردن و پسری که توی خونش بود هم خودشو پرت کرد از طبقه ی سوم و توی حیاط نقش زمین شد ...
من تا به حال این چیزا رو از نزدیک ندیده بودم و از اونجایی که خونه تنها بودم ، حسابی ترسیدم .
یک ماهی می شه که هم من هم آقای همسر آپارتمان هامون رو پس دادیم و یه آپارتمان اجاره کردیم و با هم زندگی می کنیم ....
البته دلیلش این بود که آقای همسر اصلا دوست نداشت من تنها باشم . البته همه خانواده مخالف بودن و همسر جان خیلی با همه صحبت کرد تا راضی بشن . بالاخره هم همه با اکراه پذیرفتن هر چند مامان این شرط رو گذاشت که خانواده همسر ندونن چون جالب نیست ... به هر حال این عرف هست که دختری که عقد شده تا وقت ازواج نباید با همسر زندگی کنه ....به هر حال الان یک ماهی هست که یک جا زندگی می کنیم.
واحد بغلی رو من تا مدتها نمی دونستم کی هست .... تا اینکه چند باری اومد دم در و گفت اگه یخ دارم بهش بدم ...حدس زدم تنهاست و یخچال هم نداره احتمالا...
روزای بعدی بود که از بوی بدی که توی طبقه ی ما می پیچید حسابی ناراحت بودم ....من بوی مواد مخدر رو تشخیص نی دم چون نمی شناسم ولی همسر می گه چون بوی سیگار خیلی زیاده احتمالا اینا هروئین مصرف می کنن .
به هر حال اون خانوم ظاهر مناسبی نداشت ....دستای چاقو خورده ...یه جاهایی بخیه خورده که هنوز بخیه هاش رو نکشیده بود و خیلی خیلی لاغر و زرد....من همیشه شنیده بودم این طور دخترا زیادن ولی برخورد نداشتم هیچوقت ....
به هر حال تنها چیزی که داشت اینکه خیلی اروم و بی سر و صدا بود ....یه مدتی بود که خیلی حساس شده بودم و مدام از چشمی بیرون رو می ددم ... صبح و شبها و وقت و بی وقت آقایون می اومدن خونش ....
همسایه ها می گن خونه غصبیه ...پلیس اوردن شکایت کردن ....ولی صاحب خونه هم می یاد به همین واحد و بسیار چهره ی بد و خماری داره ....
تا هفته ی پیش خیلی از دست همسر عصبانی بودم که باید حتما بری و به صاحبخونمون بگی که چرا به ما نگفته اینجا این مشکل رو داره .... اینجا منطقه ی خوبیه و خیالم خیلی راحت بود که امکان نداره از این دست مشکلات داشته باشیم . برای همین اینهمه پول رهن دادیم ولی گویا تهران شمال و جنوبش همه چی داره .....
دو باری هم رفتم دم در خونشون و به خانومه گفتم از بوی بد خیلی اذیت می شم لطفا رعایت کنین اونم عذر خواهی کرد ....
دو باری که در خونه بسته شد ، اون خیلی کمک کرد و من راستش تو رودربایستی بودم که تند برخورد کنم ....تا اینکه امروز دیدم پلیس جلوی واحدشونه ...
یه خانوم پلیس و یه آقا ....پلیس خیلی داد زد که آیدا باز می کنی یا کلید ساز بیارم که دیدم دختره داره داد می زنه برین نجاتش بدین خودشو انداخت تو پارکینگ ....گویا آقایی که پیشش بوده تا دیده پلیسااومدن ، خودشو از طبقه ی سوم پرت کرده پایین و خون بوده که همه ی حیاط رو گرفته بوده ....
از صبح پلیس و آمبولانس بوده که مدام اومده و رفته ....اون دختر رو دیدم که به دستش دستبند زدن و دارن می برن ....
به همسر زنگ زدم و بهش گفتم اینجور شده ....گفت بهتر راحت شدیم ....
ولی من نتونستم بگم بهتر ...نتونستم بگم آخیش ....اون دختر بیچاره تر از این حرفا بود ....براش دعا کردم ....یه دختر ۲۳-۴ ساله .... چه زندگیه بدی....اونهمه دستای چاقو خورده ....اونهمه زخم ....
هیچ کس از این جور زندگی لذتی نمی بره مگر اینکه خیلی بدبختی کشیده باشه .....
فرق آدمها اینه که تحمل سختی براشون دیگه سخت می شه ....دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن ....
خدا کنه توی زندان بدتر از این نشه .... ![]()
تا بعد....
6/5/88 توی اداره .....
سلام
امروز که اینا رو دارم می نویسم هفت روزی می شه که از ماهگرد سوم عقدمون می گذره ....به خاطر یه سری گرفتاری ها ، این ماه جشن کوچولوی دونفره ای نگرفتیم ....آقای همسر جان دلش می خواد هر ماه این روز رو جشن بگیریم و .... ![]()
روز جمعه من حواسم نبود و عینک همسر جان رو که به جانش بستست شکستم .شماره ی چشمش 3 هست و اگه 1 روز به چشمش نباشه کلی اذیت می شه .![]()
خلاصه اینکه صبح جمعه که قرار بود بریم تره بار خرید کنیم کنسل شد و مجبور شدیم روز تعطیل دنبال عینک سازی بگردیم که خدا رو شکر سهروردی پیدا کردیم و همسر عینکشو انتخاب کرد (هرچند مجبور شد 2 روز بی عینک سر کنه ) .... همونجا برای اینجانب هم یه عینک آفتابی خیلی شیک مارک KOALI خرید برای ماهگردمون که بهم کادو نداده بود و منم کلی کیف کردم ....
( از این به بعد تصمیم گرفتم هر ماه یه بلایی سر وسایلش بیارم که بره یه دونه خوبشم برای من بگیره ....برای این ماه قراره کامپیوترشو بسوزونم بره لپ تاب بگیره برام....![]()
![]()
![]()
غرض از گفتن همه ی اینها برای این بود که بگم دیروز چه دست گلی به آب دادم![]()
![]()
ساعت 12:30 از اداره جیم شدم و رفتم نشر چشمه برای آقای همسر کتاب بخرم .....( آقای همسر هم شعر می گه هم نویسنده ی خوبیه هم دستی در ترجمه داره
) کلا اینکه عاشق کتابه ...هرچند سلیقش توی کتاب سخته و من هنوز دستم نیومده
.... 4 تا کتاب براش انتخاب کردم و یه پازل هزار تیکه هم خریدم(من عاشق این پازلهام تا الانم نداشتم این یعنی اینکه این آخریه واسه دل خودم بود نه همسر بنده خدا) با یه سی دیه تام و جری اینو واسه این خریدم که هر وقت من نیستم دل سیر برای خودش نگاه کنه که وقتی من هستم اونجوری مبهوت این کارتون نشه و همش قاه قاه بخنده .....(انصافا کمتر آقایونی توی دور و بریهام دیدم که به کارتون تام و جری زل نزنه ....یه کیک کوچیک هم خریدم و گل .کادو ها رو هم روبان پیچ کردم و خونه رو مرتب کردم
خلاصه دیشب همسر که اومد من هنوز کارام تموم نشده بود . به بهانه ای فرستادمش بیرون تا وقتی می یاد ببینه همه جا تاریکه و از این لوس بازی لاو بازیا ....
یه هو دیدم تل زده که می خوام از انبار چیزی بر دارم کلید بزار آسانسور بیاد پایین . منم تازه شمعا رو روشن کرده بودم و خونه تاریک ....تا در رو باز کردم و رفتم سمت آسانسور ، درخونه پشت سرم بسته شد ...منم نه روسری داشتم نه حجابی .....شمعا رو هم روشن کرده بودم ...
خلاصه درد سرتون ندم که رفتم با اسانسور پایین و به همسر جان گفتم (شاید به نظر بی اهمیت بیاد می گین نهایتش با پیچ گوشتی باز می شد ...مشکل اینه که من هفته پیش قفل ایمنی خونه رو هم بسته بودم و کلیدا رو توی ماشین جا گذاشتم و همسر 30 هزار تومن داد کلید ساز در خونه رو یه عالمه دریل کاری کرد تا باز شد نه اون تونست بره سر کار اون روز نه من )حالا حال منو ببینین که باز اینطوری شده بود![]()
(خدا رو شکر فقط قفل معمولی بود نه ایمنی) همسر جان خیلی نجابت کرد
چیزی نگفت فقط گفت همسایه هیچ کدوم نیستن من سریع می رم پیچ گوشتی می خرم درو باز می کنم تو بمون بالا ....
اومدم بالا دیدم خانوم واحد بغلی درو باز کرد گفت من پیچ کوشتی دارم و وارد هم بود برام بازش کرد ولی همسر جان چون دیده بود من سر و وضعم مناسب نیست کلی خیابون یه طرفه رو دویده بود و پیچ گوشتی به دست اومد دید در باز شده ولی نا نداشت بنده خدا از بس نفس نفس می زد . ![]()
![]()
همه ذوق و شوق مهمون بازی از سرم پرید با این حواس پرتی هام . خلاصه اینکه از خجالت رو نداشتم حرف بزنم .... بهشم گفتم هول شده بودم داشتم خونه رو اماده می کردم ...البته بعدش کلی خوش گذشت و یه عالمه کیک خوردیم و گفتیم و خندیدیم ولی دیگه همسر جان فکر کنم از هر کلید یه دونه به لباسش سنجاق کنه چون فکر نکنم دیگه به من اعتماد کنه .... خلاصه اینکه دیشبمون خاطره ای شد ....نظم و ترتیب و دقت چیزای خیلی خوبین که من اندکی فاقد اونهام .... چی باید بکشه همسر جونی از این بی حواسی های من .
و دیگه اینکه یکی از آقایون این وبلاگ بنده رو سر کار گذاشت حسابی که الهی ..... یه زن بگیره که ..... بقیشو نمی گم
اینم متن چت ما خودتون بخونین و بخندین .
ara_sa2001: salammmmmmmmmmmmmm
e e: salam
e e: u?
ara_sa2001: arash
e e: aha....weblog
e e: khoobin shomaA?
e e: CHE KHABARA?
ara_sa2001: na
ara_sa2001: khob nistam
ara_sa2001: kheyli mamnon
e e: why?
ara_sa2001: shoma che khabara?
ara_sa2001: ghande khon gereftam!
e e: what?
e e: salamati
e e: in yani chi?
ara_sa2001: ghande khon!
ara_sa2001: nemidoni chiye?!
ara_sa2001: bimariye!
e e: chera midonam
e e: jedi migin?
e e: chand vaghte?
ara_sa2001: are
ara_sa2001: ajibe
ara_sa2001: raftam doctor
ara_sa2001: azmayesh nevesht
ara_sa2001: goft ghande khon dari
ara_sa2001: man nadashtam ghablanaaa
ara_sa2001: ye meghdari tahghigh kardan
ara_sa2001: didan vase masrafe bish az hade shiriniye!
e e: wow!!
ara_sa2001: akhe arosiye yeki az ashnayan bode chand vaghte pish, bad ma kheyli kheyli kheyil kheyli kheyli shirini khordim,
ara_sa2001: ghande khoon gereftim!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
e e: alaemesh chi bod ke raftin dr.?![]()
![]()
e e: az ye aroosi ke kasi ghand nemigire arash khan
ara_sa2001: akhe ma kheyli shirini khordim
ara_sa2001: kheyli ziad!!!!!!
ara_sa2001: midoni
ara_sa2001: yeki az dostamon bod
ara_sa2001: to ye blogi bahash ashna shode bodim
ara_sa2001: bad ye shiriniye mofasali be ma dad ke nagoo!!!
e e: yani chi
e e: ]
e e: ![]()
e e: az daste u
e e: jedi gerefte bodam
e e: shirini ham midam baba
ara_sa2001: na dige,
ara_sa2001: ghande khon gereftim hamon dafeye aval
e e:
e e: hanooz daram mikhandam
e e: yeki talabetoon
e e: mano bash koli negaran shodam
ara_sa2001:
e e: khob rahat begin shirini nadadi
ara_sa2001:
ara_sa2001: khob
e e: u ke kamroo naboodin
ara_sa2001: oon jori fayede nadare
ara_sa2001: yejori bayad goft ke sharmande beshid hesabi!
e e: khob chetori shirini bedim?gardane mano hamsar az moo bariktar
شب روز تون بخیر دوستای خوبم ....
تا بعد ...
سلام به دوستای خیلی خوبم ......![]()
امیدوارم همه خوب باشن .....
به قول سارینا جونم این پست یحتمل بچه بغل بیام پست بزارم ....از بس دیر به دیر می یام ....
سارینا جونم دل قوی دار که به وقوع نپیوست حدسیاتت ...من زودتر از موعدی که گفتی اومدم پس زود حسابتو صاف کن فدات شم .....![]()
![]()
چه خبراااااااا
اگر از احوالات منو شوشو می پرسین خوبیم و ملالی نیست جز دوریه شما (حالا می دونم تو دلتون می گین کم دروغ بگو ) ولی کلی دلم برای این کامی بازی ( مخفف کامپیوتر ) تنگ شده بود ....![]()
همتون بیاین هرچی خبر جینگیلی مستون وار و غیر جینگیلی دارین برام بزارین ...زوده زود .... منتظر همتونم...
خوب دیگه چیا بگم.....
خبرها فراوانه ....
اول اینکه 2-3 هفته پیش با همسر جان رفتیم مشهد خونشون ..... من تا حالا نرفته بودم خونشون ....یعنی اینکه قبل از عقد تصمیم گیری شد که اول عقد کنیم بعد بابا مامانیه من برن مشهد (البته با من و شوشو ) بعدش مامان و بابای شوشو (البته بازم با من و شوشو ) همگی بریم آبادان خونه ما .
ماجرا از این قرار بود که من آخرای بهمن با اوایل اسفد رفتم آبعلی با 50 نفر از دوستامون
اونجا آقای همسر حسابی لاوشون چاق شد
.....البته من دوباری قبل از اونم دیده بودمش ... یه بار همین 50 نفر رفته بودن کافی شاپ باغ نارنج منم از کلاس زبان رفتم کافی شاپ ( حالا بماند که بارون گرفت و بنده از وصال تا ونک رفتم خودتون تصور کنین چه موش آبکشیده ای شده بودم من )
اونجا همسر جان رو دیدم ....شنیدم 19 بهمن تولدشه
(قابل توجه بهمنی های عزیز وبلاگمون)و همه تبریک می گفتن منم به رسم ادب مثل بقیه تبریکات گفتم .....طنین دوست جونم ورپریده به شوشو گفت ممکنه یه عکس از منو و الهه بگیرین اونم اومد خیلی جدی و ازمون عکس گرفت و عکس رو روی مونیتور دوربین نگاه کرد ( من البته یادم نمی یاد ولی خودش می گه همونجا گفته بوده که از اون کساست که جز خنده توش چیزی نیست.منم نفهمیدم یعنی چی ولی بعدش گفت برام که منظورش این بود که از اون چهره ها دارم که دل و زبونم یکیه ) ای شوشوی ورپریده ....![]()
خلاصه بعدشم اربعین شد و همون 50 نفر توی پارکینگ یکی از همون بچه ها، باز جمع شدن آش نذری پختن ....اونجا هم همسر بود و کوتاه با هم همکلام شدیم و فهمیدم اونم مثل من شاغل در نفت هست ....یه کوچولو صحبت کردیم و بعدشم دیگه تا ظهرش که همه کمک کردن ( خدائیش شوشو خیلی زحمت کشید ....2 تا تغار آش رو هم با یه آقای دیگه شست بنده خدا ) خلاصه اونروز کوزت شده بود منم هنوز توجهم جلب نشده بود ....فقط به نظرم مرد خیلی ارومی اومد و متین ...چون خیلی با همه همکلام نبود برعکس اینجانب ![]()
خلاصه بعدشم که آبعلی شد و اونجا رو خدائیش به زور رفتم چون کلی سوفی از صبحش تل زد و تازه بهم رشوه داد که نمی خواد تا آرژانتین برم و با همون اتوبوس غارغارکشون می یان سید خندان سوارم می کنن ...منم با ناز رفتم تازه ....
اونجا بود که سوار که شدم دیدم شوشو ردیف دوم نشسته تا منو دید از جاش پاشد سلام کرد و اینا...کلی هم خجالت کشید ....بعدتر ها گفت (عمراً اونروز نفهمیده بودم حواسش اینهمه به منه) من فهمیدم که یه کوچولو ولی نه اونهمه که خوش می گه ....( ای محافظه کار )![]()
![]()
بعدشم که یه روز دیدم توی نت پی ام داد و کلی احوالپرسی و صحبت برنامه و اینا و بعدشم قرار شد یه برنامه برام بیاره که وقتی بنده رفتم از اداره که ازش سی دی رو بگیرم دیدم دعوت شدیم کافی شاپ بعدشم شام بعدشم یه مدت تلفنی بعدشم تقریبا هر روز راهپیمایی در کل تهران تا روز 12 فروردین که من از آبادان برگشتم و 13 بدر قرار بود هم رو ببینیم و اونجا دیگه خواستگاری رسمی کرد ازم و اینا......
هفته ی بعدشم خانواده اون و خانواده من اومدن تهران .....خواستگاری و این چیزا که یه هویی شوشو گفت مامانیش اومده مارو عقد کنه وگرنه برنمی گرده مشهد .....![]()
![]()
بعد از اون همه تعطیلات عید همه هم من هم شوشو هم بابا جونم هم بابای اون هم مامانش برای مرخصی مشکل داشتن ....منم اصرار که می خوام بریم اول مشهد بعد شما بیاین آبادان بعدش عقد باشه ...... ![]()
بابا جونم هم موافق عقد نبود به این زودی ....
راستشم اینه که من خیلی دلواپس بودم ....نمی دونستم کار درستیه ....هر چند شوشو انصافاً مردیه که همون موقع هم خیالم خیلی از بابتش راحت بود .....بعضی آدمها در کلیتشون خیلی خوبن
(البته ناگفته نماند همه آقایون یه نکات ریز سختی دارن که تا دعوا نشده توی وبلاگ بقیشو نمی گم ....آقایون وبلاگی عذرخواهی فراوان
.)
به هر حال نمی دونم چی شد که بابا راضی شد .....چون یک کلام شده بود که تحقیقات همه جانبه ش تکمیل نشده و تا روز عقد هم هیچ نظری درباره شوشو نداد .....
هرچند من از تعدادی از افراد ایل 50 نفریمون دربارش سوالات کردم و البته اینم بگم اون 1 ماهی که می رفتیم بیرون خیلی امتحان پس داد شوشو . ولی بازم نگران بودم
. اخرش از بس من نگران بودم مریم خواهرم گفت می خوای من و همسر بیایم ببینیمش قبل از خواستگاری ....منم دیگه خوش خوشانم شد
. این شد که همسر مریم شام دعوت کرد شوشو رو و 4 تایی رفتیم بیرون .....
همسر مریم هم نامردی نکرد تا شوشو جا داشت چلوندش و تخلیه اطلاعاتیش کرد ....
فکر کنم دقیقا کشتش .... اونقدر ازش سوالجات پرسید که آخرش مریم صداش دراومد که بزار یه نفس تازه کنه ....شوشو هم همشو جواب داد (چقدر صبوره ) بعدشم همسر مریم وقتی دید شوشوی من زیادی ماهه شد مثل همیشه و کلی گفت و همه رو خندوند ....
بعدشم از بس من توی گوش مریم گفتم خوب بپرس از همسر که چطوره - بدجنسیشون گل کرده بود نمی گفتن
.... تا شب منو از دلواپسی کشتن
....آخرشم همسر مریم کلی اذیت کرد و گفت نه معتاده نه مشکلی داره خیلی آقاست خیالت راحت ..... هرچند من تا آزمایش ندادیم و جواب نگرفتیم خیالم راحت نشد
.( حالا بماند که شب آزمایش دادن بنده 2 تا کدئین خورده بودم از سردرد) من از کجا می دونستم شب قبل از آزمایش نباید قرص خورد![]()
....ازمایش شوشو منفی شد ازمایش منم موند 4 روز بعد ....
روز 29 فروردین ساعت 4 بعد از ظهر عقد کردیم ...![]()
![]()
اونجا برای خیلی ها دعا کردم .....حتی برای اونایی که یادم نمی اومد ....![]()
و همین الان برای همه دوستای مجردم توی این وبلاگ دعا می کنم به زودیه زود همراه زندگیشون رو داشته باشن .....![]()
از این به بعد دیگه زود به زود آپ می کنم .....منتظر همگی هستم ....می یام همه وبلاگاتون رو می خونم ....
سارینا زود بیا بدهیتو صاف کن جیگر ....![]()
مامان آینده فراوان بوس ...کلی دلتنگتم خانومی .... ![]()
اینجوری نوشتم که توی این روزهای سیاه که اوضاع بعد از ا ن ت خ ا ب ا ت همه رو غصه دار کرده ، یه کمی از اون حال و هوا بیرون بیاید و بیام .
کلی گفتنی هست که می یام و می نویسم
همتون خیلی مواظب خودتون باشین ...
تا بعد ......
امروز بالاخره فرصتی شد که وبلاگ همگی یه سری بزنم ....
دلم برای خوندن مطالبتون کلی تنگ شده بود
ولی جز آقای پ آنا و حمید خان کسی آپ نبود....
و یک سوال اساسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینکه حمید خان منو حذف کرده از ادد لینکش ؟!!!!!
از وبلاگ برود هر آنکه از دیده برفت ..؟!!!
البته مختارن ولی ....! گرفتاریه یک ماهه دلیل بر حذف می شه؟!!
به هر حال باید گلایش رو اینجا می کردم ....چون همگی ماها روزای تولد و مراسم های خیلی خوب کنار هم بودیم ....
در هر صورت ....برای هم خودشون هم خانم همسر آرزوی سعادت می کنم ....
از همه دوستای خیلی خوبم که تبریک گفتن ممنونم....سارینا جونم خیالت راحت ُ تا دو سال دیگه از نی نی خبری نیست..
می بینم که جناب پ هم مشرف شدم خونه و حسابی هم خوش گذشته بهشون (امیدوارم به زودی رخت عافیت بپوشید )....سفر بی خطر باشه ....
مامان آینده چرا آپ نیستی ؟زود بیا و خبرای خوب بده ....هنوز که لگد جانانه نوش جان نکردی از نی نی نه ؟؟؟؟؟
آقای قاسم عزیز مرسی برای تبریک ...چرا آپ نیستین ....راستی بالاخره خانواده رو بردین پیش خودتون؟
آقای آرش خوبی شما؟همه چی مرتبه؟
برای همه اینجا نوشتم چون می خواستم یکجا از همه خبر بگیرم ....![]()
بنده از غيبت كبري اومدم بيرون
اومدم فقط يه خبر بدم و اونم اينه كه روز شنبه من عقد كردم و به جرگه مرغان پيوستم .دو نقطه دي (شيريني هم مي دم از همين الان گفتم كه همه نياين بگين پس كو شيريني )هر كي تهران باشه مهمون من دو نقطه دي ....از يه اصفهاني يه مو كندن غنيمته :D
تلفن خونم يه طرفه شده و اداره هم اينترنت نداريم فعلا ....براي همين نمي تونستم نت بيام ....
اميدوارم همگي خوب باشين ....دلم براي وبلاگ همگي تنگ شده كه سر فرصت حتما مي يام و مي خونم ....
تا بعد ....
شاید نوشتن آنچه که در تعطیلات گذشته ، باعث شود که این روزهای خوب با جزئیات یادآوری شوند.
امسال برای اولین بار تحویل سال درمنزل برادرم مهمان بودیم که من تا کنون نه منزلش را دیده بودم نه دختر شش ماهه اش را ونه شهر خرم اباد را ....
برادرم به اجبار شغلی آنجا ساکن شده ...البته این گفته اوست ولی آنچه من از آنجا دیدم جای ییلاقی بسیارررررر زیبایی بود که واقعا روحیه ام را عوض کرد.....هر چند این را هم باید بگویم که اینجورجاها واقعا فقط برای تعطیلات مناسبند و برای زندگی دائمی به نظرم کسالت بار می آید و در پایان با او هم عقیده شدم .
روز 29 تا دوم فروردین آنجا بودیم و به راستی خوش گذشت ..... دیدن دختر نازش و مهمان نوازی همسرش بسیار لذت بخش بود برایم و تازه .....چرا که مدتهای طولانی بود که ندیده بودمشان....تقریبا بعد از ازدواجشان فرصتی برای دیدار نبود وآشنایی نزدیکی ازهمسرش نداشتم ....او را بسیار همراه و همدل یافتم وچقدرررررررر صبور...بنده الان عمه شده ام.....عمه الاه![]()
![]()
خرم آباد جای زیبایی دارد به نام قلعه فلک الافلاک که انصافا زیباست و بسیار هم به قلعه آپادانادر شوش شبیه است ....اتفاقا به شوش هم رفتیم که برایتان خواهم نوشت و پس ازمشاهده عکسهای این دو قلعه شباهتشان را درک خواهید کرد ....
درکل اطراف خرم آباد انقدر جاهای دیدنی و زیبایی دارد که مطمئنا همیشه برای سفری دوباره وسوسه ام میکند. ولی یک چیزخیلی برایم تازه بود و آن اینکه مثلا در کافی شاپی در قلعه فلک الافلاک که مثلا سنتی بود ، مثل سوپرمارکت بستنی وکیوم و پفک و چیپس فروخته می شد ....ما سفارش نسکافه دادیم و عجیب تر اینکه هر یک بسته یک نفره نسکافه را در سه لیوان کوچک یک بارمصرف ریخته و با کلی شکرتقدیممان کردند.....از این همه رندی بی مورد کلی گله مند شدیم و چیزی نخورده رفتیم ...و عجیب تر اینکه این جمله را بارها و بارها از نصیحت کنندگان فراوان شنیدیم که " با لر جماعت بحث نکنین که اینها زود عصبانی میشوندوحرف حالیشان نیست ".
تقریبا همگی از اینحرف به ستوه امده بودیم ....بالشخصه هیچ اعتقادی به این ندارم که بی ادبی و رندی شامل قشری خاص باشد ..... این تعمیم دادن آنهم به خاطر تعدادی از افراد به نظرم جالب نیامدآنهم درنظر افرادی که برای گردش و دیدن آن شهر امده بودند ....
دوم به جنوب آمدیم وهمینجا حرفم را درمورد زیادی بیچاره بودن این شهر پس میگیرم و به کم بسنده می کنم . در طول 8 ماهه گذشته ،خیلی جاها به خصوص مرکز خریدها تغییر کرده و پاساژها مثل لوبیای سحر آمیز در مرکز شهر روییده .....اینقدر هم زیبا ولوکس به نظرم آمدند که کم از پاساژهای تهران نداشتند....قیمتهابسیار خوب و دربازاری به اسم ته لنجی فقط کالاهای وارداتی از کشورهای عربی دیده میشد ....
همه توضیحات از این بابت بود که بگویم من اصلا جنوب و خوزستان را دوست نداشته ام ....دلیلش هم بیشتر به خاطر هوای خیلی گرم و آب بد و رقابت بسیار بالای افراد در اینطورشهرهای کوچک است .....رقابت بالا و پله کردن افراد برای دستیابی به موقعیتی بهتر ،چیزهایی بودکه اینجا فراوان دیده بودم ودلیلش هم فقط این است که در شهرهای کوچک موقعیت های شغلی بسیار کم وتقاضا فراوان است ......
دیروزکه شنبه باشد مینی بوسی اجاره کردیم و 17 نفری به شوش ، شوش دانیال ،قلع آپادانا و کاخ داریوش رفتیم....(کاخ داریوش کاخی کاملا مشابه تخت جمشید با ویرانی بیشتر است و تقریبا 8 سال پیش از تخت جمشید بنا نهاده شده ست ).از انجا هم به جنگلی در حومه شوش رفتیم که ییلاق چادر نشینان عشایری بود و بسیار زیباااااااااا.......
یادم رفت بگویم که در کنار کاخ داریوش 2 شتر هم بود که از شتر سواری هم حظی وافر بردیم....
2 روزدیگر به تهران میروم ....پروازم10.45 شب است وازهمین الان دلتنگم برای رفتن از خانه ....
با همه خوش سفر بودن و سرخوش بودنم ، همیشه برای مقصد سفر وسواس نشان میدادم و اگر برای دیدار خانواده نبود اصلا به خوزستان سفر نمیکردم ولی این سفر یک چیزخیلی خوب برایم داشت و آن اینکه سفر به هر جای ایران ارزش حتی یک بار رفتن را نیز دارد ....فقط باید زیبا ببینی و آنوقت زیباییها را درک میکنی .....
امیدوارم دوستان خوبی که دراین وبلاگ دارم،همگی به زودیه زود درکنارخانواده شان باشند بالاخص برای آقای پ و آنای عزیز ![]()
عکسها را در اولین فرصت میگذارم.
تا بعد .......
این جامهایست نو در بَر ِ مان، یا دلمان هم نو میشود؟
نو روز بر همه دوستانم فرخنده و مبارک .![]()
هی فلانی... می دانی...؟
می گویند رسم زندگی چنین است...!
می آیند... می مانند... عادتت می دهند... و می روند؟!
تو در خود می مانی... تو تنها می مانی...
راستی، رسم تو هم چنین نبود؟
مثل همه فلانی ها.....................
ساعت 15.40 روز سه شنبه بیستم اسفند ماه است ....
رئیس تازه رفته و من کمی نفس کشیدم .
یکباره دلم شنیدن ترانه " بردی از یادم " ویگن رو خواست ....به صندلیم تکیه دادم ..چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم ....
حتی زهرا همکارم از اخمالو بودن رئیس و کار زیاد من شاکی شده بود و مدام می امد دفترم و می گفت : الاه ...چقدر عصبانیه ...من جای تو کلافه شدم ...کمک نمی خوای ....
غذای مختصری از چهارشنبه گذشته تا کنون خورده ام و به قهوه انگار که معتاد شده ام . حدود 3 کیلو وزنم کم شده در طول همین 7 روزه ....
تراز آزمایشی 87 با اختلاف 900 هزار تومن بالانس نشده و رئیس بسیار از این بابت ناراحت بود که با سه بار سندرسی من و خودش نتوانستیم اشکالش را برطرف کنیم .....
انبوه کاغذها روی میزم کلافه ترم می کند .... کارهای انجام نشده ....
هنوز حتی فرصت نکرده ام چک حقوقم را نقد کنم ....پرداخت قسط وام خانه و اجاره عقب افتاده و وقت نمی کنم بانک بروم و پرداخت کنم ....
هنوز هم به بنیاد کودک نرفته ام و جمعی را علاف گرفتاری خودم کرده ام که امیدوارم ببخشند ....
فریده ، مریم و هدا بارها برای خریدهای عید ، از من خواستند که همراهیشان کنم و من هیچ فرصتی نداشته ام .....
بیست و نهم به منزل برادرم و از آنجا پیش پدر و مادر می رویم و برای تحویل سال همه خواهر و برادرها کنار هم هستیم .
هنوز هیچ کادویی برای هیچ کدام نگرفته ام ....نمی دانم اصلا فرصتی برای خرید خواهم داشت یا نه .
همیشه و همیشه مهم ترین و تعیین کننده ترین مسیر زندگیم پیشرفتم بوده ولی این روزها به این نتیجه رسیده ام که دیگر پیشرفتی نمی خواهم ....
دلم خرید آجیل ، میوه ، شیرینی عید می خواهد ....
دلم نظافت شیشه ....دیوار ها ...بوی شیشه پاک کن ....غر زدن های مامان ....لباس خریدن عید می خواهد ....
دلم می خواهد از اداره وقتی به خانه می روم ....مامان باشد ....ناهارم را گرم کند ....از اداره بپرسد ...از قرصهایش که دارد تمام می شود و .......
دلم می خواهد دیگر سر کار نروم ....
و امروز دیگر مطمئن شدم که اصلا طاقت از دست دادن کسی را ندارم ....در این مورد بسیار کم طاقتم ....تقریبا نقطه حساس زندگیم است ....کنار آمدن با هر چیزی برایم ممکن است جز اینکه به کسی دلبستگی زیاد داشته باشم و دیگر نباشد .
مثل همیشه پر انرژیم ولی به راستی دارم تظاهر می کنم برای همه ....
فریده و مریم بسیار نگران منند و در روز چند بار تماس می گیرند ...مدام می گویند شب برای شام به منزلشان برم و برای فردایم هم غذا اماده خواهند کرد ....به همه ی شان گفتم که خوبم ولی نمی پذیرند ....در کنارش ناراحتند که سری به انها نمی زنم ....
این روزها زودتر از 9 به خانه نرفته ام ....آخر چطور 9 شب بروم منزلشان شام بخورم و غذای فردایم را هم زیر بغلم بزنم و برگردم آپارتمان خودم ؟!!! این جواب من اصلا راضیشان نمی کند ولی حوصله بحث هم با آنها ندارم .
نمی دانم چرا یکباره دلم نوشتن خواست ....فقط این را می دانم که روزهای عجیبی دارم ....با همه ی خستگی شبها خیلی کم می توانم بخوابم و دلیلش فقط خستگی کارم نیست .....
دلیلش اینست که فهمیده ام در انتخاب راه زندگیم اشتباه کرده ام ..... باید بسیار فکر کنم .... شاید پیش پدر و مادر برگردم .... خدا کند با خودم به نتیجه برسم ....
تا بعد ....
اینبار در چین

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانهای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.
بیش از پنجاه سال پیش، "لیو" که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام "ژو" شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و در غاری در استان ژیانگجین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.
در دومین سال زندگی مشترک، "لیو"، کار خارخالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکانهایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

قرن بعد در سال 2001، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
هفته پیش "لیو" در 72 سالگی در کنار همسرش فوت کرد. "ژو" روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که@};- پلکان عشق @};-و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.
و اما غرض از درج این مطلب صرفاً این بود که به این حتی مدتی کوتاه فکر کنیم که آیا فقط عشق باعث همچین کاری می تونه باشه؟ ! تصور نمی کنم فقط دلیلش عاشقی باشه
نمی دونم ولی برای من عاشقی کردن اونم از این دست خیلی عجیب و غریبه ....شاید هم اشتباه می کنم !